|
از این پس این وبلاگ در به روز رسانی
می شود
عروسک داشت ستاره ها می شمرد هزار و یک .هزار و دو . هزار سه وای چقدر پرنور و زیبا... فقط من همین ستاره رو می خوام شد آرزوی بزرگ او شب تا صبح خواب ستاره رو دید که کنارش نشسته بود صبح که عروسک از خواب پاشد دید خبری از ستاره نیست عروسک خیلی بی تاب شد و شروع کرد به گریه کردن .... کم کم شب از راه رسید دوباره همون ستاره ی پرنور تو آسمون بود ولی اون شب یه کم دورتر شده بود دلش لرزید روزها گذشت . هرشب اون ستاره دوست داشتنی ازش دورتر و دورتر می شد ... تا این که یک شب از اون ستاره فقط یک نقطه پر رنگ مونده بود دلش شکست تصمیم گرفت فردا از خانه بره تا ستاره رو بگیره برا خودش تا همیشه پیشش باشه غروب از راه رسید دوباره ستاره اومد عروسک دنبالش دوید نزدیک و نزدیک تر شد دیگه کاملا عروسک گم شده بود فقط دنبال ستاره می دوید نیمه های شب بود و عروسک باز می دوید و ستاره بهش نزدیک تر می شد تا اینکه یک لحظه احساس کرد فقط با ستاره چند قدم فاصله داره یک دفعه پاش لیز خورد و توی یک چاه عمیق افتاد ستاره هم درست بالای سرش بود حالا راستی ستاره عروسک را بدست آورده بود یا عروسک ستاره رو...؟؟
آنگاه که آسمان دستان دریا را می گیرد و ابر مادر باران می شود باران سنگ های سخت هر صخره ای را می شکافد در میان یکی از این همه صخره بوته ای می روید در میان هزاران شاخه فقط یک شاخه لانه ی پرستو می شود شاید پرستوی مهاجر زندگی را فراموش کرده است شاید باور او فرار از میان خطر های میان راه های طولانی باشد شاید بهترین بهانه ی او برای خط زدن آرزوی پرستویی خویش است. پرستو نمی دانست خانه ی او را مقاومت باران در برابر سنگ ساخته است پرواز سهم پرستو است رسیدن به سخت ترین سنگ سر پوشیده از برف معنای حقیقی زندگی اوست زمستان را بهار شدن و بهار بودن تقدیر اوست کاش پرستو چشمانش را به روی حقیقت زندگی باز می کرد.
برگ ها سبز و زرد و نارنجی و قرمز نیستند برگ ها فقط می توانند برگ باشند تا زمانی که ریشه درخت زنده است نه.... حتی تا زمانی که بر روی زمین می ریزند باز به نام برگ می شناسیم برگ ها هرگز نمی میرند درخت بدون برگ هیچ نیست ثانیه ها تکرار زمان نیستند ثانیه ها دلیل تولد ماست دلیل فردای ماست اعتبار ماست هویت ماست ثانیه ها رنگی نیست حتی از برگ هم ناتوان تر است حق خستگی ندارند چون هرگز نمی میرند همیشه زمان بیدار است و این ما هستیم که سهم محدودی از زمان داریم پیش از آنکه زمان را از دست بدهیم و به دیگری هدیه دهیم اعتبار خود را از آنها دریافت کنید
سکوت شیشه های پنجره شکسته می شود باز از پشت این شیشه های خاکی خاک مرا صدا می زند امروز می خواهم مشتی از خاک را به خانه آورم شاید این خاک را باید در پای گل های گلدان ریخت شاید باغبان از دیدنش شاد شود شاید مادر با دیدنش فریاد بکشد شاید برادرم برای گل بازی آن را بردارد من از این خاک قلب می سازم شاید این تمام آرزوی من باشد در حالی که با تمام عشق به این خاک می نگرم خواستم از خاک دلی را بسازم اما دستانم توان ساختن دل را نداشت چشمانم تاب دیدن گریه های دل شدن را نداشت آرام به خواب رفتم خدا خدا..... خدا آرام به اتاق من سر زد و برایم مجسمه ای زیبا ساخت حالا از امشب من تمام رویاهایم را با این مجسمه تقسیم می کنم مجسمه داستان های مرا می شنود باور کنید با چشمان باز تا آخر قصه هایم را می شنود باور کنید صدایم را با تمام وجود می شنود باور کنید با تمام قلب مرا می خواند مجسمه ساکت است چون صدای مرا دوست دارد و این می شود تمام زندگی من روزها می گذرد و من باور ندارم او مرا نمی شناسد گربه به خانه ما سر زد من آنقدر با مجسمه حرف زدم تا خوابم برد گربه آرام مجسمه را برداشت و برد و من بیدار شدم مجسمه پیش گربه بود صدایش زدم جوابم را نمی داد داشت با تمام وجود گربه را نگاه می کرد مجسمه من کجاست؟ شاید آن مال گربه بود شاید من بلد نبودم قلب را برایش بسازم خدایی که مجسمه را ساخت آنقدر زیبا ساخت که یادم رفت بپرسم چند قلب در سینه دارد؟؟؟؟
واژها در کنار یکدیگر جمع شده بودند قرار بود با هم رقابت کنند تصمیم گرقته بودند هرکدام داستانی از عشق را بنویسند هر کدام داستان های بیش از ۱۰۰ صفحه نوشه بودند قلم ها قلبشان به تپش افتاده بود کاغذ ها چشم به راه بودند ناظر آرام قدم می زد و داستان ها را آرام زیر چشمی نگاهی می انداخت و می رفت ناگاه با دیدن یکی از واژه ها دلش لرزید . فریاد زد برنده اعلام شد همه سکوت کردند و منتظر بودند ناظر کاغذ را برداشت و آماده ی خواندن شد :(( پاییز فصل انتظار بارن است آسمان سرپوشیده از ابر است که می داند این ابر می خواهد انتظارم را با باران به سر رساند یا مرگ؟؟ برگ ها فرشی سرخ و نارنجی پهن کردند اما دیگر فرصتی برای نشستن نیست شیشه ی انتظار شکسته است تپش های آخر قلب محکوم می شود قاضی امشب از تقدیر برایت سخن می گوید چطورباید با چند واژ ه حال ماهی را توصیف کرد ماهی را که از دریا بیرون افتاده و به انتظار مرگ نشسته ناگاه دریا طوفانی می شود و ماهی را به آغوش خود باز می گرداند و دوباره زندگی شروع می شود قلبی که به انتظار خاموشی بود ودیگر به این سکوت عادت کرده بود از صدا زدن در زیر باران خسته شده بود اما تقدیر داستان قدیمی را خط زد و از نو نوشت... آیا این انتظار مجازانت او بود و یا آزمایش . شاید فقط شوخی دریا با او و یا بی وفایی باران با او بارانی که روزی دریا را طوفانی کرد تا قلب ماهی را خاموش کند امروز دستان او را می گیرد تا به زندگی باز گرداند با کدام واژه حس مبهم تپش قلب ماهی را در این ثانیه می شود تو صیف کرد؟؟
پاییز آهسته به ما سر میزند و برگ های تازه درختان رنگ می بازند دست سرد دنیا روح سبزشان را می گیرد و با رنگ زرد و نارنجی قرمز برگ ها را رنگ می زند کاش برگ ها می دانستند این رنگ آمیزی زیبا چه معنایی داری شاید همان فریب طبیعت است که می خواهد جان آنها را بگیرد فصل ها می گذرد و پاییز از راه می رسد و یکباره برگ های نیمه جان بر روی زمین می ریزد خش خش برگ ها در زیر پای ما شاید همان حس مبهمی باشد که پس از شنیدن آن ها ساعت ها آرام می شویم و به فکر فرو می رویم آسمان از دیدن این صحنه غم درونش را پر می کند ابر ها دعوت می کند تا سوگواری کنند و باران شرع می شود باران پاییزی بی پایان و پس از آن برگ ها دیگر خیس می شوند و هنگام له شدن در زیر پای ما حتی صدای گریه هایشان در نمی آید و سکوت به آن ها حکم رانی می کنند مثل انسانی که به آسانی در زیر خاک ها دفن شده و حتی باران نام آن ها را از روی مزارشان پس از سال ها پاک می کند و برای ما جنگل و ... می سازد و این قصه برگ های زرد و نارنجی است
صدای موج های دریا باز ترانه ای را می نوازد... مثل لالایی که مرغ های دریایی از نام تو ساخته باشند مثل خورشیدی که غروبش را بر دریا نقاشی می کند ولی نمی دانم تو چه خواهی دید شاید ندیدی عکس تو را برای من نقاشی می کند... تو فقط زرد و نارنجی را دیدی گفتی شاید هم مشتی از رنگ سرخ و مشکی تو که هنوز باور نداری دریای من بی رنگ بود تو که هنوز باور نداری آبی رنگ پاکی آن بود رنگ سرخ هم مثل خون بود خونی که در میان رگ ها جاری بود و تو را صدا می زد آرام و آرام ... و رنگ مشکی مثل دیوار های سنگی به رنگ بی وفایی تو مثل حصاری که بی دلیل به دور دریا می کشید مثل مرواریدی که صدفش را گم کرده بود مثل مرواریدی که دستان گرم صیاد را حس کرده بود لمس گرمی دستان صیاد او را فریب می داد تا جایی که صدف را هم فراموش کرد... و زندگی خود را مدیون صیاد پنداشت و ندانستند آن چه به آنها ارزش و بها می داد صدفی بود که بی دلیل از آن ها پرستاری می کرد عاشقانه... و نه دستان گرم صیادی که او را با کاغذ های مچاله سیاه عوض می کرد.. شاید صیاد ارزش حقیقی مروارید را حتی به اندازه ی پوسته ی سنگی و سخت صدف هم ندانست صیاد صدف ها را رنگ زد و گمان برد دیگر خوشبختی را به دست آورده است به راستی صیاد ما کور بود... به راستی مروارید ما ساده بود... به راستی صدف ما غریب بود... به راستی دریای ما بی وفا بود... به راستی ساحل ما دل تنگ بود... به راستی سکوت تو بی دلیل بود... به راستی خون ما تا آخرین نفس با اشک جاری بود...
شاید سکوت شکسته شود شاید قلم بر روی زمین بیفتد نگاه کن می خواهم از شکسته های قلم قلمی تازه تر بسازم... نگاه کن می خواهم از خرده های شیشه برای قلم جوهر بسازم. روزی که تراشه های شیشه دست مرا می برد و خون جاری می شود و باز قلم خواهد نوشت و اسم تو را فاش خواهد کرد... نگاه کن به صدای گریه های بی امان شب به صدای سکوت پس از گریه های شب
در میان جنگل هنوز هیزم ها روشن بودند از پشت دوده های سیاه آتش سرخ چشمان تو به خوبی دیده می شد از پشت مه غلیظ آتش نگاهت چه مهربان به نظر می رسید صدای شلاق ها ........... شلاق بادی که از میان درختان جنگل عبور می کرد. مثل موسیقی آرامی بود که صدای تو آن را جان می داد صدای تو پر بود از واژه های سنگینی که دوست داشتم با تمام وجودم بشنوم اما آتش با شنیدن صدای تو از من بی تاب تر می شد...... پرهای لباسم را شعله های آتش دربر می کشید و به آرامی می سوزاند... و من اصلامتوجه نبودم که آتش چه می کند چرا که صدای تو مثل آب روی آتش مرا آرام می کرد........
انسان چرا اشرف مخلوقات شد؟؟ در میان افسانه ها دنبال لیلی می گشت در میان آسمان دنبال ستاره ای تازه می گشت در میان کوهستان ها دنبال قله ای تازه می گشت در میان گل ها به دنبال شقایق می گشت میان جاده های بیراهه دنبال راه می گشت میان مرداب دنبال دریا می گشت کنار صدف های خالی به دنبال مروارید می گشت .... می شود کنار ساحل نوشت می شود برای دریا دیوار کشید تا دست نویس ها را روی ساحل گل نکند تا واژه را بی دلیل پاک نکند ... کوزه ی آب شکسته بود درونش را با سکه های زر پر می کرد شاید می خواست به طبیعت بگوید آب مظهر پاکی نیست ... به راستی در میان رنگ ها کدام رنگ بی ریا تر است کدام رنگ تازه تر و خالص تر است انسان از کدام خاک آفریده شد به کدام رنگ جان گرفت به کدام عنصر قسم خورد تا که اشرف مخلوقاتش کند به خاک خاکی که حتی به اندازه آب بیرنگ صداقت نداشت به کوه که استقامت او را نداشت به آسمان که اگر هزار ستاره داشت هرگز برتر از یکدیگر خود را ندیدند به خورشید که حتی نورش را به ماه هدیه می داد به ماه که در عین خاموشی باز دل شب را با دعای دیگری روشن می ساخت
سلام داستانی کوتاه از یکی از نویسندگان خارجی که امروز خوندم و تصمیم گرفتم برای شما بگذارم
داستان پیرمرد فراموشکار
|
About![]()
سلام
Home
|